
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. بنام آن کلمهدیر وقتی بود قلم را در قلمرو غلاف، قفل سکوت زده بودم .اما نشد. قفل زنگ زده اش را با کلیدعشق دوست گشودم ، اسبش را زین نمودم ، بر مرکبش سوار شدم . و دوش هروله وار، آرام آرام، راندمش."برای او که پاکی را معنا بود"از معدن علم و دانش وغزل، از دیار سعدی و حافظ آمده بود. شاعر آب بود. پاسبان آب شد .سراب کهنه را طرح نو زد و آب را هادی شد. تپه خدا سرسبز شد و مردمی شادان. و نور سپاس به آسمان صاف خدا پاشیده شد . پشت دو برف، پاسبانی تمام شد . ییلاقش ا...
ادامه مطلب